شمارهٔ ۵۵
با سرو قدت چمن بسوزدوز مشک خطت ختن بسوزد
جاییست جهان تو که آنجاشهبال عقاب ظن بسوزد
عشاق تو را ز شعله دلبر تن همه پیرهن بسوزد
هر صبح ز آه آتشینمچون صبح همه دهن بسوزد
در زاویهی دماغ عشقتننشسته همه وطن بسوزد
از تاب تو در تبم که ناچارچون دل بفروخت تن بسوزد
دام به گهیات بر نیایدور خرمن صد چو من بسوزد
در زلف تو جان ماست ترسمکو را رخ شعله زن بسوزد
کز بهر خلاص شوی هندورسمیست که خویشتن بسوزد
هر کاو چو اثیر کشتهی توستاز تف دلش کفن بسوزد