گنج

شمارهٔ ۵۴

جهان پیر باز از دست نیسان خرقه می‌پوشدمبارک بادش ار بر دُردخواران زهد نفروشد
قبای سبزه می‌بینی صبا کسوت همی‌دوزدردای سرو می‌دانی چمن خلعت همی‌پوشد
شکوفه زیر لب بر ساغر خیری همی‌خنددچو می‌بیند که اسباب طرب نرگس همی‌نوشد
کشیده تیغ عصیان سرخ بید و شوخ می‌آیدبه خنده گل همی‌گرید مگر خونش همی‌جوشد
نسیم از شاخ منبر می‌کند وز فاخته قاریخدایش یار بادا، گر برای دین همی‌کوشد
زبان از نوحه بربندد سحرگه بلبل عاشقاگر یک آه خون‌آلود این بیچاره بنیوشد
ولیکن ز آن همی‌ترسم که بلبل چون فروماندبه درگاه شه آید و ز اثیر خسته بخروشد