گنج

شمارهٔ ۵۳

از تو هر آنچه بر من درویش می‌رودراضی شدم چو بر همه، زین بیش می‌رود
منشین به جور در پس افلاک چون مه‌اتبر سر گرفته غاشیه در پیش می‌رود
ای تشنه‌ی جمال تو چشمم، به یاد آرکه‌آبت همه به جوی بداندیش می‌رود
از تشنگیش در عجبم خاصه کین زمانبر رخ دو جویم از جگر ریش می‌رود
در دولت غم تو به محنت غنی شدمنیک است اینکه با من درویش می‌رود
کی کام خوش کنم به وصال تو، چون تو راهمراه نیم‌نوش دو صد نیش می‌رود
کیش تو چیست جور و کنون بر موافقتدور فلک چو تیر بر آن کیش می‌رود
در کوی تو زمانه مرا گفت گوش دارپایت به قصد خون سر خویش می‌رود
دل گفت: رو که دست نیالاید او به مامهتاب او به کشتن بَرخی‌اش می‌رود