شمارهٔ ۵۲
حسن رویش دیده پرخون میکندعقل واقف نیست تا چون میکند
آب میگیرد ز رویش چشم و پسعکس او آن آب گلگون میکند
دست حسنش ماه را گیسو کشاناز بساط چرخ بیرون میکند
جمله تلقین رخ و زلفین اوستچرخ هر بیداد کاکنون میکند
عین بیدادی است در دور غمشهرکه آه از جور کردون میکند
عقل را چون ابلهان در شیشه کردچشم او یارب چه افسون میکند
ظلم جزعش آشکارست آن بگویلعل متواریش هم خون میکند
از جهان هر چند جورش بر من استگو بکن زیرا که موزون میکند
گفت زر و سیم، گفتم روی و اشکگفت این وجهم چو قارون میکند
نیک ادایی رفت اثیرا کم مپیچتا مراعات تو افزون میکند