گنج

شمارهٔ ۵۱

نام تو، بهر زبان در افتادشوری به همه جهان در افتاد
در حیرت عارض تو خورشیداز طارم آسمان در افتاد
هنگام نظاره تو حورااز کنگره ی جنان در افتاد
راز تو نهان چگونه دارمکاین قصه بهر زبان در افتاد
عشق تو خریده شد بجانییارب که چه رایگان در افتاد
انصاف بده چنان همائیسگ را بیک استخوان در افتاد
ما را چو اثیر خویش خواندیسیلاب به خانمان در افتاد