گنج

شمارهٔ ۵۰

گر نقاب از دورخ براندازدعالم از عافیت بپردازد
عرصه روزگار تنک آیدباره ی حسن اگر برون تازد
بفلک بر، زنور عارض اوماه با آفتاب بگدازد
عقل بر گوشه بساط عدمهمه نقد وجود دربازد
بر زمین بر، زرشک قامت اوسرو همچون هلال بکرازد
گر غمش سر بجان فرود آرددل ز شادی کله براندازد
وصلش اخسیکتی امیدمدارکه وفا با جمال کم سازد
آنکه با روزگار ناز کندچون توئی را چگونه بنوازد