گنج

شمارهٔ ۴۹

چه بود ماه که با روی تو از کوه بر آیدچه زند سرو که با قد تو بالا بنماید
هر کجا بوی تو آمد ز صبا گرد نخیزدهر کجا روی تو آمد ز سحر صبح نیاید
غمت آورد بدر صبر خرد گفت که حقااگر او اوست که من دانم ازو جور نشاید
گفتی ار بر سر این مهر بپائی بخوری بَرباش اینجا سخنی هست ، اگر عمر بپاید
صبر زندان فراق تو شکستن نتواندور به دندان همه آن است که زنجیر نماید
روی کس نبود وصل تو، یا بخت من این استکه شب حامله جز هجر همی هیچ نزاید
بار این حادثه من خسته ، به منزل برسانمگر در آن سر که جفاهای تو باشد مگر آید
گفته بودی بخورم خون دلت مصلحت این استگوشمالیش بدین جور که او کرد بباید
شاید ای دوست همین آید از آن خو که تو داریور جز این آید از آن خو که تو را هست نشاید
گرده گیر آن همه لیکن، پس از این خوی بد توکاین برآید بفر دوست رساند چه سر آید
عشوه میداد وصال تو که روزی بتوانمعقل میگفت اثیرا مشنو هرزه سُراید