شمارهٔ ۴۵
رخ او دیده را بصر بخشدلب او کام را شکر بخشد
دو گروهی بر افتد از شب و روزاگر اقطاع حسن بر بخشد
حلقه زلف ذره پرور اوجان آزاده را کمر بخشد
در ره او هم از گله داری استهر که مردانه وار سر بخشد
باده مستی است عشق او که مپرسهر زمانم غم دگر بخشد
خاک کویش ز اشک چهره مرابس که چون رنگ سیم و زر بخشد
بی نظیر جهان شود چو اثیرهر که را عشق او نظر بخشد