گنج

شمارهٔ ۴۴

روزی که جفاهای تو بر یاد من آیددل نوش کند غصه و از خویشتن آید
چون صفّ بلا، راست کنی از سر تسلیممرد آن بود آری، که نه کمتر ززن آید
گر تیغ بیالاید عشقت بمن این فخرحاشا که ز صد پیرهنم یک کفن آید
تا چند زبان گرد بدارم که لب توستچیزی که ز ایام بدندان من آید
من گرد سر کوی تو از بهرتو گردمبلبل ز پی گل بکنار چمن آید
بشکست دلم زان شکن زلف مباداکز چشم بدان برشکن او شکن آید