شمارهٔ ۳۳
من خاکِ چنان بادم کو زلفِ تو جنبانددر آتشم از آبی کاندامِ تو را ماند
مه در گرو خوبی، از عکس بَناگوشتششدر بفره خواهد اول بر او راند
توفیر دل و دیده، از روی تو این باشدکاین بیند و خون گرید آن خواهد و نتواند
چشمت چو مرا بیند، گوید که بننشینیتا غمزه خونخوارم جائیت بننشاند
زینسان که به بیدادی، تو دست بر آوردیجز یارب مظلومان، دست تو که پیچاند؟
دردت چه نهان دارم؟ کز تخته رخسارمهرکس که مرا بیند چون آب فرو خواند
گویند نمیداند حال تو اثیر، آن بتمن صنعت او دانم؛ میریزد و میداند