شمارهٔ ۳۲
چو لب افق بخندید و دم صبا بر آمدبمبارکی و شادی غمش از درم درآمد
چو رکاب او تهی شد ز سرای پرده جاننعرات انعم الله صبا، حکم بر آمد
ز پی نثار و تحفه دل و دیده پیش بردمنه نثار لایق افتاد و نه تحفه در خور آمد
دو غزاله بود فربه دل و دیدگان ولیکنچو بقد او نمودم قد هر دو لاغر آمد
گر اجازتی بیابم شکسته بسته جانیبدهم غرامتی آن نه قیامتی بر آمد
ز دل تهی بر آن در، بگشاد کار عاشقچو بداد سر بر شوت ز دو کون برتر آمد
به میانجی دو کشور برسید دل بدلبرچو یگانه شد بغیرت ملک دو کشور آمد
ز وجود زنده ی ما چه دهند کاندرین رهسر صد هزار سرور ثمن یک افسر آمد
به بهشت این تمنی که رسد جز آن شکرفیکه شرار دوزخ اورا چو شراب کوثر آمد
باثیر کی نماید غم او جمال او رادم پرده در حریفی دل راز پرور آمد