گنج

شمارهٔ ۳۴

تدبیر دل مرا نمی‌خواهدجز صحبت ناسزا نمی‌خواهد
از محتشمی که هست معشوقمپیوند من گدا نمی‌خواهد
هرگه که ز مفلسان سخن گویددانم که مرا چرا نمی‌خواهد
من عاشق زاهدم و لیکن اوزر می‌خواهد دعا نمی‌خواهد
ای مرد بهانه است زر، کاو خوددر اصل وجود ما نمی‌خواهد
جان پیشکشم بود که بپذیردگر قالب کم‌بها نمی‌خواهد
قصه چه کنم اثیر، یار اینکامید ببُر تو را نمی‌خواهد