شمارهٔ ۱۹۴
نیم شبان دلبرک نیم مستبهر صبوحی زِ بَرَم چست جست
زلف کمابیشتر از جام خوردصدره بسا بیشتر از زلف دست
بانگ برآورد به شادی که کوآنکه طلسم در غم او شکست
بستد از او جام به بالین منتنگ به بر آمد و پیشم نشست
هر دو یکی کرد دل و دوستیجامه آسایش و جای نشست
گفت بشارت، که به اقبال صبحعالم از آرایش ظلمت برست
صبحدمان ای بت خورشید چهر!می خوری و خواب کنی، خیر هست
قصد مکن تا مژه بر هم زنیچونکه شوم چون مژهات میپرست
کس چه گمان برد که ریش اثیرمرهم از آن دست پذیرد که، خست