شمارهٔ ۱۹۵
بر آن کس که کمتر ز سگ باد پیشتچرا شیر طاقی کند چشم میشت
رخت، عهد دلها، از آن داد فتویبه فرمان من غمزه جور کیشت
به صد ساله ره، خون عاشق بریزیحقیقت تو ماهی و عشاق خیشت
امیر بتانی تو چون شحنه بدچه بیگانه در جور کردن چه خویشت
به شکرانه جان، سازم آماج تیریکه بر نام من سر برآرد ز کیشت
بر این خسته دل نوک مژگان همی زنکه شد نوش من بارد از نوک نیشت
به خوردن اگر رخصتی هست، دردتز مردن اگر چارهای نیست پیشت
تو خود در جهان من مینگنجی مرا بینکه بنشاندهام در دل تنگ ریشت
به بیش و کم من کجا سر در آریکه چون من سر از پیش صد هست بیشت
اثیر از تو بیمار در پرده افتدچو در چشم باشد به عشاق خویشت