گنج

شمارهٔ ۱۷۱

زلف چون بر عذار می‌فکنیلیل را در نهار می‌فکنی
چون لبت مست لطف می‌گرددباده را در خمار می‌فکنی
جانی آویخته است بر فتراکتا نظر بر شکار میفکنی
هر کجا مهر در میان آمدخویشتن بر کنار می‌فکنی
خرما با تو کی دود که به جوراسب بر روزگار می‌فکنی
همچو سوزن، اگرچه سرتیزیبخیه بر روی کار می‌فکنی
صف ناموس تو شکست آردزانکه در چنگ یار می‌فکنی