گنج

شمارهٔ ۱۷۲

در کار تو از دست بشد عهد جوانیمن سوخته زین غصه، نماندم، تو بمانی
با آنکه من از عشق تو رسوای جهانمهم راضیم اندی، که تو زیبای جهانی
رحم آر، چو دیدی که منم این نه، حبیبمشکرانه‌ی آن را که نه آنی که چنانی
نی نی برو از تنگدلان یاد میاورآن ناز تو را بس که تو خود تنگ‌دهانی
هجر دهن تنگ تو اکنون که ضروری استبگذار به ما تنگ دل ما به نشانی
صد عهد به بستی و هم آنگه بشکستیما را به از این بود به عهد تو گمانی
گفتی گل رخساره ی من خاص تو باشددیدی که چو سوسن به سزا جمله زبانی
بردی دل بیچاره اثیر از سر شوخیخوش باش که گر جان ببری، هم دل و جانی