گنج

شمارهٔ ۱۶۹

ای دل آخر تا کی این دیوانگیهر زمانی با من‌ات بیگانگی
خود گرفتم، یار شمع مجلس استبر تو واجب نیست، این پروانگی
دام او را، مرغ کشتی بس بُوَدمرغ او را کرد خواهی دانگی
کی شود معشوق دست آموز تواو چنان وحشی، تو زینسان خانگی
آفتابی بر فلک خرمن زده استذره این جا کیست از بی‌مایگی
تهمت زنجیر او، بر در زده استحلقه‌وار از حلقه‌ی فرزانگی
تهمت زنجیر با دیوانگانخود عجب حرفی است، از دیوانگی
بس که افسون‌ها به گوشت کرد اثیردر زبان این و آن افسانگی