شمارهٔ ۱۶۸
دیدهی مور است، یا دهان که تو داری؟پارهی موی است، یا میان که تو داری؟
جز به سخن های دلفریب نشانیمی نتوان داد از آن، دهان که تو داری
چون تو به میدان دل سوار بر آییخاصه به چالاکیای چنان که تو داری
سست رکابی است، عقل خیره بماندوالهی آن دست و آن عنان که تو داری
عشوه دها، عمر بستدی و ندادیزانچه تو دانی بدان زبان که تو داری
شرم ز روی تو زین معامله، الحقسود که من کردم و زیان که تو داری
طنز کنی هر زمان، که از تو چه دارمآه، از آن شوخ دیدگان که تو داری
گوش همی دار، از آن که راحت دلهاستآن دل گم گشته، در غمان که تو داری
اینت مسلمان شود محال میندیشدل بربائی و کس مدان که تو داری
خود کم من گیر باز گفته نیایدپیش وزیر آن خدایگان که تو داری