گنج

شمارهٔ ۱۶۷

تو که از دردِ سری آه کنیچه حدیثی سر این راه کنی
شمع آن مجلس اگر زانکه توئیکشته ناگشته چرا آه کنی
افسری برنهدت عشق چو نایگر سر مرتبه کوتاه کنی
چه در این خانه اگر مات شویخویشتن بر دو جهان جاه کنی
بی سر و پای همی تاز به چرخبو که، رخ در رخ آن ماه کنی
نعره‌زن درشب هجران چو خروسخفته‌ای را مگر آگاه کنی
پای بر تارک خود نِه، چو اثیرتا گذر بر فلک جاه کنی