شمارهٔ ۱۵۴
ای مرا چون جان گرامی جام جانپرور بخواهچون رخ و اشک من و خود، بادهی احمر بخواه
لعل جان آشوب بگشا، بهر جان دارو بیارزلف جانآویز بشکن جام جانپرور بخواه
همچو زلفت سر گرانم، ساعتی دیگر بپایهمچو چشمت نیم مستم، ساغر دیگر بخواه
بادهی احمر تو را، از دست غم بیرون کندچاکر او باش و کین، از گنبد اخضر بخواه
روز بارست ارسلان سلطانِ می را، زود باشاز حباب و جام، هم اورنگ و هم افسر بخواه
چون زبرپوش فلک، پوشید باغ و خانه زیبدرد سر مشمر، کُلَه دیوی سبک با سر بخواه
نکهت از گل عاریت کن لذت از شکر بگیرزینت از فردوس بستان، صفوت از کوثر بخواه
چرخ را گو، چتر خورشید و دف گردان بدهماه را گو، بربط ناهید خنیاگر بخواه
مجلسی برساز و آنگه بر غزلهای اثیربادهای چون آفتاب از ترک مهپیکر بخواه