شمارهٔ ۱۵۳
ما ماندهایم و جانی، در دست غم بماندهاز عمر بیش رفته، از صبر کم بمانده
در دل شرر فتاده، بر مغز تف رسیدهاز روی آب رفته در دیده نم بمانده
از سر گذشت گردون سر برخط حوادثنالان و اشک ریزان همچون قلم بمانده
با این دو روزه هستی، بنشسته تن ولیکناز لذت فراغت دل با عدم بمانده
کاری چو گنج قارون، رخ در نشیب دادهدردی چو کوه قارن، ثابت قدم بمانده
دستی که چید گلها، از شاخ شادمانیامروز تا به بازو، در خار غم بمانده
الا دو دم نمانده از تف عمر با ماصد داغ و درد حسرت با آن دو دم بمانده
روزی بقای عالم در شب فتاد و آنگهامید را دماغی بر بوک هم بمانده
گیتی نمای طبعت، زنگار خورد اثیرادر بند مرد زنگی از طوس و جم بمانده