شمارهٔ ۱۵۲
گوهر دیده کردهام، پیشکش جمال تواطلس رخ کشیدهام، در قدم خیال تو
جان و خرد در آستین، بر طمعی همیدرمبو، که عنایتی کند، در حق من وصال تو
در تو کجا رسد کسی، تا برسد به پای تومرغ تو کی شود دلی، گر نپرد به بال تو
نیست اثیر مرد تو، خاصه کنون که بر فلکماه تمام در خط است، از خط چون هلال تو
موت و حیات عاشقان، معنی جزع و لعل توستدانه و دام زیرکان، صورت زلف و خال تو
من به تو مایل و تو خود، هر نفسی ملولتروه، که خجل نمیشود، میل من از ملال تو
دامن من ز اشک خون، چون شفق است لالهگونکه افسر آفتاب شد سنبل شب مثال تو
دانه و دل ز زیرکی پست نشست چون بدیداز همه زیرگان کسی تا شده در جوال تو
حادثه تو عام شد، خاصه که خاص میکندحضرت خسرو جهان، مملکت جمال تو
عشق اثیر جد شمر وصل لبت محال دانوه. که به هم چه خوش بود جد من و محال تو