گنج

شمارهٔ ۱۵۱

ای شکار‌آویز دل فتراک توروح گردی بر بساط پاک تو
آب حیوان با همه باد قبولبر سر آتش نشست از خاک تو
باز گیرد سر، ز بالین عدمرفتگان را سر، ز بالین پاک تو
صد هزاران جان معصومان دواندر رکاب طره‌ی چالاک تو
مرغ سدره، خویشتن بسمل کندبر امید صحبت فتراک تو
دل زده خود را، ز حیرت همچو تیربر سنان غمزه بی‌باک تو
عالم دل، جز وی از اقطاع توستگلشن جان، بعضی از املاک تو
باز گیرد سر، ز بالین عدمرفتگان را لعل چون تریاک تو
هر دو عالم در قبای هستی‌اندبر طفیل خلعت لولاک تو
خوش‌لبان دارد زمانه لیک نیستکس به دندان اثیر الاک تو