شمارهٔ ۱۵۵
ای غمت در جان من آویختهنه، که خود با جان من آمیخته
یاد رویت در نگارستان دلصد هزاران مهر و مه انگیخته
غمزهی خونخوارهی بیآب توآب چشم و خون دلها ریخته
خاکپاشان دو عالم را هواتآب بر رخ، خاک بر سر بیخته
دوری روی تو دور از روی توکار من چون زلف بر هم ریخته
باد سردم هر دم از نوکِ مژهصد هزاران نکته اشک آویخته
هرکه را با خویشتن خوانده غمتچون اثیر از خویشتن بگریخته