گنج

شمارهٔ ۱۳۸

ای سعی کرده عشق تو در خون و جان منتیر بلای تو، نه به شست و کمان من
این دوستی بود، که چو من سوخته دلیبگذاری و بسازی، با دشمنان من
از آن جمال و چهره‌ی زیبا که آنِ توستنابوده جز خیال تو، در دیده آنِ من
ترسم که غوطه‌ای خورد آن هم در سرشکدریا شده‌ست دیده‌ی گوهرفشان من
زین فرقت دراز، که نام و نشانش کمدانی چگونه گشت تن ناتوان من
در جامه هیچ دیده ببیند خیال توجز ناله هیچ گوش نیابد نشان من
در من زبان طعنه چرا میکنی درازگردان به مدح صدر زمانه، زبانه من