شمارهٔ ۱۳۶
پردردم و بمانده ز درمان خویشتنگم کرده در هوای تو درمان خویشتن
حال مرا ز درد تو سیری نمیکندسیر آمدم به جان تو از جان خویشتن
چون گوی شد دل من و زلفین پرخمستگوی مرا ربود به چوگان خویشتن
ای برزده به دامن بیداد دست چرخاز دست تو دریده گریبان خویشتن
بیرحمی است پیشه دوران و از توهمرسم دگر میار به دوران خویشتن
زلف تو را که صاحب ملک ستمگریستظلم آیتیست، آمده در شان خویشتن