شمارهٔ ۱۱۹
یا رب این من، غریب کمخطرمکه چو بخت اندر آمدی، ز درم
خه، تو، یاری ز خوب خوبتریوای من، کز غمت ز بد بترم
همه تن چشم اگرچه چون نرگسدر گل عارض تو مینگرم
هم ز خود باورم همینکندخبرت هست، سخت بیخبرم
راست خواهی، نظارهی رخ توببرید از وجود خود نظرم
مینماید که بخت بیدار استتا من خیره سر، به خواب درم
کمری بر نه بستهام میبینکه به قامت، چو حلقه و کمرم
شرح این قصه باز من بدهمکه چه آورده هجر تو به سرم
ای بسا شب، که بود بیرویتروی بر خاک تیره، تا سحرم
وقت آن است اگر بخواهد خواستخشک خشک تو عذر چشم ترم
در برم کیسه تنگ وز، رخ و زلفپر گل و مشک کن، کنار و برم
چون اثیرم به بندگی بردارتا طراز جهان شود اثرم