شمارهٔ ۱۱۸
هرغم که دهد عشق تو من خار ندارمبی تو علم الله که جز این کار ندارم
دور از شب زلفین تو مرگ دل من بادآن روز، کهش از درد تو، تیمار ندارم
از عشق تو خوارم، نه که خود عزم من آنستمن خواری عشق تو، چنین خوار ندارم
از دیده چه شک باشد، اگر خون نفشانموز ناله چه عذر آرم اگر، زار ندارم
گوئی که زر خشک همی با مر داریبرگشتم از این یارب زنهار ندارم
هان روی چو زر خواهی هان سنگ و ترازودر کیسه نه زین باری بسیار ندارم
بل تا چو کمر دست در آرم به میانتمن نیز مسلمانم و زنار ندارم
گفتی که اثیرا قدر این کار نداریگر راست همی خواهی نهمار ندارم