شمارهٔ ۱۱۴
مه را وجود گفتن با روی او نیارمتشبیه شام بستن بر موی او نیارم
گفتم که خوانمش جان دل گفت آن تو دانیمن باری این دلیری با خوی او نیارم
خواند مرا سگ خود وین طرفهتر که هرگزاز بیم او چمیدن در کوی او نیارم
دریا کشم به ساغر لیکن چو با وی افتمگر بط شوم گذشتن از جوی او نیارم
صد بار آب رویم رویش ببرد واللهاین بار اگر برد جان بر روی او نیارم
خواهم که گوی باشم، چوگان حکم او راچون بنگرم ببینم بازوی او نیارم
چون اوست کعبه دل من جمله روی کردموان روی تو توانم جز سوی او نیارم
گر باد صبح گردم هرجا که رهنوردمجز خاک او نبوسم جز بوی او نیارم