شمارهٔ ۱۱۳
همه عارض تو بینم، چو نظر بر آب دارمهمه چهرهی تو بوسم، چو به کف شراب دارم
به دعا لب تو خواهم، پس از آن چو اشک ریزمرخ خویشتن به رنگ لب تو خضاب دارم
تو نقاب رستهی دُرّ ز عقیق ناب داریمن خستهدل در اشکی، ز عقیق ناب دارم
به دو زلف باز چنگل چه نکو بطم گرفتیچو ز اشک دیده دیدی، که وطن در آب دارم
همگان ز آتش تو، شدهاند کرم و روشنمن تنگ روزی از وی، نه تبش نه تاب دارم
نه به دیدنی مجرد، دل و دین نهاده باشمنه تو و نه منت تو، مه و آفتاب دارم
به نقاب در نشستی، که نهان و مه ببینیمن از آن نهان خود را ز تو در نقاب دارم
چو عذاب تو عتاب است و جفای تو جدائیدل از این جفا ندارم سر آن عذاب دارم
ز سر فسوس گفتی که اثیر هیچ داریاگرم به جان امانی بدهی، جواب دارم
ز تحمل که باشد ز تو کهنه عاشقان راگله نیست یار بد عهد، دلی خراب دارم