شمارهٔ ۱۱۲
دلبری دارم که جان میخواهد از من، چون کنم؟از سر جان بر نشاید خاست، ای تن، چون کنم؟
گوهر مهرش چو کان در دل نهان کردم ولیکبا چنین دریای مروارید معدن، چون کنم؟
چشمِ سوزن کرد بر من عالَم، از بس کافریای مسلمانان، وطن در چشمِ سوزن چون کنم؟
خانهی من برد و پس در خانهی خود تن بزدچاره چه، با آن جهانآشوبِ تنزن، چون کنم؟
اختیاری نیست داغ درد را لیک از جهانچون دل مسکین در او کردهست مسکن، چون کنم
یا دل من پیش او دارید تا رحمی کندیا طریقی پیش من بنهید تا من، چون کنم؟
تر همیآید غزل در شیوه شعر اثیرکشتگان عشق را زین شیوه شیون چون کنم؟