شمارهٔ ۱۱۵
از دل گره غم تو بگشادمسودای تو از دماغ بنهادم
بر من دگری گزیدهای شایداو را به تو و تو را به او دادم
عمریست که خاک تو همیبوسممعلومم شد کنون که بربادم
یک چند ز جور تو برآسایمگر دولت عافیت دهد دادم
بل تا، زره سپهر باز افتدروزی دو سه کاروان فریادم
من بندهی بخت فرخ خویشمکز دست غم تو کرد آزادم
عمری بگذاشتم که یک ساعتدر عشق تو کس ندید دل شادم
والله که کنون چنین همیدانمکاین دم ز مشیمه جهان زادم
بگماشت خدای رادمردی راتا محنت تو ببرد از یادم
حالی باری ز ظالمان جستمهر چند به کافری در افتادم
ای طبع اثیر بر همی میزنکز دل گره غم تو بگشادم