شمارهٔ ۱۰۶
میبین که تا چه غایت از تو به درد و تابمهم رخنه مینجویم هم روی مینتابم
از تو وفا نخواهم زیرا که خود نداریبر تو بدل نجویم، زیرا که خود نیابم
چون خاک برندارم چهره ز آستانتور فی المثل بریزم هر روز صدره آبم
گر داریم ز خواری چون خاک کوی باشمخاک تو کحل چشمم کوی تو جای خوابم
بیتو جهان روشن دیدن کجا توانمچون در جهان نباشد بیرویت آفتابم
بهر سهیل دلها یعنی خیالت آردهر شب برسم تحفه دیده عقیق نابم
کوه است بار هجرم کاهی تن ضعیفمدانی که من بر این تن آن بار برنتابم
وین قصهی تظلم بر هجر عرضه کردمتا بر چه موجب آید از لفظ تو جوابم
گفتا، که نوبت من وانگه اثیر زندهغم گفت بس نمانده آن را همیشتابم