گنج

شمارهٔ ۱۰۵

چو من عادت چنین دارم که غم را شادی انگارمبه بیماری چنان کآمد تو هم می‌دار تیمارم
به درد تازه هر ساعت مرا مشغول خود می‌کناز این بیکار کم داری دمی بیکار مگذارم
به یک غم ابلهی باشد که از عشق تو بگریزمچو یک غم بخشدم حالی غم دیگر طمع دارم
مرا گویی مراد خویشتن را می‌شناسی هیشناسم، یار بد مهری و دانی عاشق زارم
ز رخسارت گلی بر من، گرامی‌تر ز صد جان استچو این معنی همی‌دانی، مکن خوارم منه خارم
به مستی بوسه‌ای دوش از لبت بربوده‌ام اکنونهمین معنی به هشیاری همی‌خواهم نمی‌یارم
ز خطم پای‌بندی کن که چون زلف تو در تابمز لعلت شربتم فرما که چون جزع تو بیمارم
اثیر خویشتن می‌خوان مرا تا لاجرم در شعرعراقین و خراسان می‌شود اقطاع بازارم