گنج

شمارهٔ ۱۰۴

چند خورم خون خود از دست دلشستم از دوست بهفت آب و گل
زین شبش او داند و شمع ختنزین قبل او داند و ماه چگل
بیدلی ار زانکه بدین چاشنی‌ستباد دل از من به دو عالم بحل
روز اگر می‌برود گو برونیست غم او همه بر من سجل
فارغم از دل من و طبعی چو آبساخته با مدح شه صف گسل
گر همه سنگ است چو مومش کندآتش سودای بتی سنگدل
خسرو خسرووَش خسرو‌نسبمظفرالدولت والدین قِزل