گنج

شمارهٔ ۹۹ - مدح خواجه رکن الدین حسن

عرض داد از چابکی خورشید شمعی پیرهندر جلال آسمان بر مهد اطفال چمن
ابر دریا باری از الماس هندی چاک زدبی گناهی تا بدامان جیب پاکان عدن
گه بر اطراف چمن غلطد به پهلو آفتابگه در آغوش نسیم آید بشوخی، یاسمن
عود سوز، لاله ها را مشک تبت در کنارعود ساز، بلبلان را راه ارغن در دهن
غنچه را ره گرد همچون ساغر اندر وقت نوشزلف مشکین بنفشه روی می فام سمن
خوشه پروین ببرد از حقه سیماب گونماه مشاطه ز بهر نظم عقد نسترن
برده انگشتان چراغ افروخت دست ارغوانتا که شمع ساق نرگس سرنگون دارد لکن
صبحدم چون قرص کافوری ز فوار آب نوردر سپیداب ضیا گیرد رخ مشک ختن
مرغ را، الفاظ مهر آمیز چون شاه حرمصبح را ز انفاس عشق انگیز، چون پیر قرن
بر ادیم لامکان دوزد کواکب را قمرپس سهیل او گذارد کام در راه یمن
چون غراب اندر پگه خیزی علم بیرون زنیمسوی طاووسان بستانی، هزار آوا، و، من
او. چو سحبان در اداء حمد رب العالمینمن چو حسان در بیان مدح رکن الدین حسن
آن ز مهرش باغبان شرع گفته مرحباای نهال سدره بیخ تو، تو بر طوبی فتن
ای بدست راد، ایوان سخا را پادشاهوی به تیغ نطق، ایوان جدل را تهمتن
در دل فرعونیانش دست موسی را عصادر لب زوار سورش نطق عیسی را وطن
چون طلی آهن دلان کفر خوش گردن شوندگر برآرد رأی او از کیسه اکسیر سخن
قرصه سیمین سر قتل حسودش را زندتیغ های آتشین بر آبگون سنگ مسن
عندلیب نعمتش هرگه که دستان بر کشدلاله زار آسمان چون گل بدرد پیرهن
مصری یوسف نگارش را چو دامن چاک زدصد هزاران پیر کنعان است در بیت الحزن
گُرزه صبح جلالش بفکند تخت بناتدشنه خورشید رایش بگسلد عقد پرن
حقه لعلش اگر دری نهد بر من یزیدمفلس آید کیسه ی دریا، ز یک ثمن ثمن
بحر فتوی، کان تقوی، ظل حق خورشید شرعشیخ ملت، پیرامت، زین دین، تاج سنن
آن ولی، با خط جودش، چون رقم سیمین نماو آن عدو، در خط قهرش چون قلم زرین بدن
چون کمین وابسته ی شب، شیر شمشیر دلیلچوی کمانکش بوده بدعت مرد ناورد وثن
بار گاهش، اولین محمل ز بنگاه وجودآستانش، آخرین منزل ز بیداد و محن
خار زرع شرع، یعنی مبتدع بر کند پاکاینهمه طوبی نشانان بنده این خار کن
هرکه فتان خواندش بر حق بود زیرا که اوبر جمال مذهب نعمان جهان را مفتتن
جذبه لطف است بر دو دست مشکوه از فلکخلوت انس است، در نه پای و مندیش از منن
مبتدع جولان کنان، هل من مبارز برزبانپس تو را شمشیر در بازار غفلت مر تهن
چرم خر طبعان عیسی نام بیرون کش ز سرچند پوشی صدره ی طاووس بر قد زغن
گر بضاعت دار شرعی، سود بشناس از زیانور عروس آرای فرعی، حله وادان از کفن
گر سئوالی داری اینک مفتی نعمان بیانور، سواری خواهی اینک حیدر رستم فکن
حمله روباروی باید کرد چون شیر عرینروبه آسا چند از این در هر پسی دستان و فن
خلوت اعجاز و آنگه، سحر کاری پرده دردرگه فردوس آنگه، عنکبوتی پرده تن
از حنیفی مذهبان از ماست بر ما آنچه هستزین و آن تا کی شکایت الغیاث از خویشتن
ای عدو را اشک لعل از بیم تو چون ناردانوی ولی را فرق سبز از جاه تو چون نارون
چرخ ازرق پوش در وجد ثنایت پایکوبماه بزم افروز، بر عشق جمالت دست زن
بی سران را، افسر انعام تو اقلیم بخشسرکشان را، سیلی تأدیب تو گردن شکن
کام را پی کن، بدین طوطی لب شکرفشانتا حسود از رشک بکدازد چو شکر در لبن
ابرو بحرو، مصرو هند، از کلک و خنجر، با شماپس سموم امتحان و باغ کوفه ممتحن
نیست آخر، تیع نعمان بسملی چون تیغ هندتا جهانی حک شود، بر دوک جوق پیره زن
نکته ها سرباز گفت اخسیکتی با خصم زانکهندوان تاس بشناسند رمز بر همن
تا عروس آب، چون برقع بدرد در بهاربادمشک افشان کند، زلفش پر از تاب و شکن
آب جا پرور مبادا، پیش لطفت خوشگوارباد عالم را مبادا پیش صیتت کام زن
روزگار از طبع در حکم تو بسته کوش و هوشآسمان، بر عهد رکن الدین نهاده جان و تن
بدر قدر او، علم بر کنبد اخضر زدهعالمی در گرد آن موکب، چو انجم انجمن
نامه مشاطه دوشیزگان خاطرمتا یکی زایشان اگر عرضی دهد باشد حسن
هر تهی چشمی چو چنبر را چنین سحر آرزوستلیک بر بام جهان کمتر توان رفت از رسن
هرکسی گوید من و تو لیک اندر شرط عشقفرقکی هست از چه بالوعه تا چاه ذقن
من نگویم من، که آید بر بناگوش خردبی خلاف از دست یک من، ناگهانی سنگی دومن
لیکن آخر کافری نبود من و طبعی چنینوانگهی هر هرزه لائی ژاژ خائی گو و من؟