گنج

شمارهٔ ۹۸ - مدح خواجه امام ظهیرالدین بلخی

ای بمدیحت روان زبان فریقینشاکرت از صد زبان روان فریقین
قاضی عادل ظیهر دین که بحق شدکلک تو سلطان کامران فریقین
بنده ی آزاد کرده ی در جاهتاز سر تیغ خلاف جان فریقین
کردن توحید را به سعی تو عقدی استاز گهر و لعل بحر و کان فریقین
جاه قوی ساعدت چو گشت مساعدکی کشد اکنون قضا کمان فریقین
تا ز تو تمکین گرفت بالش مکتبفتنه مکین نیست در مکان فریقین
در شرف سایه رکاب تو هرگزباز نتابد فلک عنان فریقین
با دو زبان کلک کار ساز تو حاشاکفتنه دو روئی کند میان فریقین
دست قدر با قضای حاکم رایتقطع کند بعد از این زبان فریقین
دوش تو گفتی قران به بخش فلک راتا بسعادت دهد قران فریقین
خوانده بدم ملک را نشان جهانتخوانم از این پس فلک نشان فریقین
دید طرازی بر آستان کمالتچرخ ببوسید آستان فریقین
شعله سهمت بقرص نور سپردندتا ز نفس پخته گشت نان فریقین
کلک تو چون خنجر اتابک غازی استماشطه ی دولت جوان فریقین
باخبرند آن دو پیشوای گذشتهرمح بسعی تو شد عنان فریقین
ورد شده بو حنیفه را که مضی باداختر عزش ز آسمان فریقین
کرده دعا شافعی که باد شکفتهغنچه مهرش ببوستان فریقین