گنج

شمارهٔ ۹۷ - مدح اقضی القضات خواجه رکن الدین حافظ همدانی

ای عشق تو داده بر جهان فرماندرد تو گوارنده تر از درمان
پروانه ی خرمن غمت گردونپروانه ی شمع عارضت دوران
در سایه زلف و نور رخسارتشد عالم نور و سایه آبادان
جان را هوس نظاره ی رویتبر غرفه ی چشم تا زد از زندان
وز بهر سپند عارضت گل رادر کوره ی مالک افکند رضوان
زی مجلس تو چو تحفه ئی آرمدل میگوید که بر طبق نه جان
بر طلعت تو چو عیدی آغازمجان میگوید که دیده کن قربان
بر خوان هلاک باشد افطارشهر، کز تو گرفته روزه حرمان
کوی ذقنت مرا چنین کرده استدل، داغ و خمیده چون سر چوگان
قدّم چو هلال در فراق توستبر ماه صیام چون نهم بهتان
بر چهره ی من نوشته کلک غمخطی بوجوه زعفران آسان
لوزینه خیال لعل نوشینتبروی شده چشم من گلاب افشان
ور کرد دلم مثال خط توچون تره ی خورد برگ بر بریان
من تن زده و خیال منهی راجاسوس نظر بهر طرف پویان
کان برگ و نوا بدید گفت الحقنزدیک تو باید آمدن مهمان
دندان امید بر کنم از توفردا چو لب افق شود خندان
شب دامن و خوان صاحب فاضلفهرست کمال گوهر انسان
رکن الدین، رکن کعبه ملتحسنیه بهار گلشن احسان
دیباچه ی تالیف سعادت راهمزانوی جسم اسم پاکش دان
گر مونس روح خوانمش، تقویور شمع ضمیر خوانمش، ایمان
رایش مهر است و آسمان ذرهدستش ابر است و مکرمت باران
در مسکین او کمال را مسکنبر ساحت او امید را جولان
مقبول نگشت نامه روزیتا نام کفت نداشت بر عنوان
در یوزه گزید بر در جودشگنجینه کان و کیسه ارکان
وقفند بر آستانه قهرشطاق بهرام و طارم کیوان
ای رخش ظفر تاخته از گردونوی کوی کمال برده از اقران
خورشید چو خیل تاش رای توستبر مردم دیده میدهد فرمان
هرکس که شود حواری عیسیگردونش چو تره ها نهد بر خوان
دستوری داد هر دو عالم راجاه تو که فارغ آمد از اعوان
تنها رو گشت خسرو انجمچون فایده ئی ندید از اخوان
دیوان عمل بتو شرف یابدنه تو بوجود عامل و دیوان
رای توبه اختران دهد پرتوقهر تو بر آسمان نهد پالان
دهر از سخط تو پشت پائی خوردبنهاد ز دست حیلت و دستان
کلک تو بهار گلشن دولتخط تو زهاب چشمه ی حیوان
تا صبح هدایت تو هر خاطرکاذب چو زبان ذنب السرحان
ورد دم صور قهر تو نبودجز آیت کل من علیها فان
ای جای گرفته در دل عصمتوی پای نهاده بر سر اقران
در صلب سپهر منعقد نطفهاز لقمه حکمت صد لقمان
پیران عقول تخته برگیرندگر ذهن تو نو کند دبیرستان
در حیطه آسمان توئی مرکزدر دیده اختران توئی انسان
در دیده همت امل بخشتنا یافته کاینات هیچ امکان
ای آنکه در اعتقاد با مهرتگشته است روانم احدالصنوان
زان پس که هوای خاک درگاهتبستاند مرا ز حضرت سلطان
نام تو نگاشت نظم من بر دلداغ تو نهاد، شعر من بر ران
اینجا بتو پای بسته ام، ورنهمن کیستم و اقامت زنگان
ایام بهر چه میکند با منبرخواهم داشت رهنی از سامان
مفقود چهار ساله عمرم راآخر به تفقدی بده تا وان
نا راستی سر و تنم می بینکفارت آن گذشته ها میدان
تا طبع بود مکیف اعضاتا نفس بود مدبر ابدان
بادات، نهایت امل حاصلبادات، ولایت بدن عمران
از مجلس تو بشکر بر گشتهماه رمضان چون رجب و شعبان