شمارهٔ ۹۶ - مدح عمادالدین عبدالرحیم احمد قاید
در بند آن مشو که چرا پیر شد جهانآن بخت خواجه نیست که دایم بود جوان
آن حله منقش اردی بهشت بافشد پاره در کشاکش آزار مهرگان
مایوس شد ز شمع زمن، باد دم فروشدر بست لب ز نطق نما شاخ صد زبان
هر شام و چاشت زیبق کم عقد حل کننداکسیر پیشکان طبایع بامتحان
هر روز بهر پنبه زدن بردواج کوهصبح از عمود بسته کند بر افق کمان
ایوب خسته خاک جراحت به بسته آبابر، از هواست زان ملخ سیمگون فشان
فردا که ماه نو تتق از رخ بر افکندوز داعیان لهو بگردون رسد فغان
گویند، کای ز صوم کرانسایه ممتحنگویند کای بعید سبکروح شادمان
تا کی ز بوستان گل و از جام می طلبچیره چو می شکفته و مجلس چو بوستان
آتش بدل نه از گل و کاشانه از چمنمطرب عوض ز بلبل و باده ز ارغوان
نارنج را به خنجر دی خون بریختندرخساره ی ترنج از آن شد چو زعفران
از بهر امتحان ز اناری فروخت نارتا بنگرد عیار یواقیت بارکان
رشک جبین خواجه دل ماه کرد خونوانکه عذار سیب و زان خال صد نشان
در رای او بدید بهی صورت بهیبر نور آفتاب از آن گرد سر گران
نرگس شگفت و هیچ غم سیم و زر نخوردبر اعتماد عدل رئیس ملک نشان
وان شیره به بین که دیده انگور منتظرتا کی رسد به بارگه مفخر جهان
گردون مشتری پی و بحر سحاب کفصبح جهانستان، ارم جنت آستان
خورشید آب و خاک مکارم عماد دینآن استانش برتر از این هفت آسمان
آن بحر و غرقه احسانش برو بحرآن انس جان و بسته پیمانش انس و جان
زان پشت روزگار قوی گشت و این سخنبر روی روزگار بکوبیم بر دهان
بر عرصه گاه بینش از نو عروس غیببگشاده پرده ئی خبر از چهره ی کمان
هر ابلهی که سر ننهد بر خط ولاشلاشک بنام او قلم اندر کشد جهان
بازی است همت تو که از ننگ آب و خاکبر زروه ی سپهر نهاده است آشیان
ای دام رزق را بسخا دست تو عزیموی عمر ملک را ببقا کلک تو ضمان
وی از قدیم بابار چه ابنای فضل راحصن حمایت آمده و قلعه امان
آن را که حصن و قلعه آمال جود اوستدر حصن و قلعه چرخ از آن ساختش مکان
آری خزانه گهر فضل ذات اوستپاداش حصن و قلعه رساند همی جهان
ای روح بی تهتک وی راح بی خمارای آب بی نخاله وی عز بی هوان
راند فلک، ز پایه قدر تو سر گذشتخواند جهان، ز دفتر نعت تو داستان
چون بر کمان مخاطب اعرابی افکندبا نکته های عایر تو عقل ترجمان
از رتبت تو پایه اول توان نهادچندانکه مرغ وهم نهد بروی آشیان
تا بر جبین مه نزنی گوشه کماندر نیم راه همت خود بازکش عنان
فرزانگی خواجه پو فرزانگی شاههستند چار یار و لیکن چه مهربان
در شرع پیشکار، همان چار یار گویدر ملک ناگزیر همان چار یار دان
کلکت نهال نیشکر آمد مگر باصلکز وی حلاوتی است تو را در خط و بنان
ای آنکه سیبویه دویم خوانیش بفضلما بین آفتاب ببین تا چرا غدان
اول بخوان دو سطر ز ابداع فکر اواو را دگر بنام غلامان او مخوان
دانا دلان بصد یک از این فضل قاصرندزان گفتمت بخوان و بفرمودمت بدان
معراج بایدت سخنش در علو به بیناقبال بایدت لقبش بر زبان بران
در جوشن حمایت صدر جهان گریزتا حامی جهان شوی از خنجر امان
جمشید ملک پرور و خورشید نوربخشدریای با مهابت و گردون کامران
عبدالرحیم احمد قاید که کلک اوهمتای تیغ خسرو کردون شد از توان
تیغ بلا، قلم کند آن دست را که اوبنهاد یکزمان قلم مدحش از بیان
تا چون درید تیغ خزان درقهای گلماند ز خار جوشن گلبرگ بر سنان
در حلق و دیدگان حسودت نشسته بادهر جوشن خزان که کند بر چمن روان
یک بیت در دعای تو تضمین همی کنمدر کام و ناز تا به ابد همچنان بمان
«سود دل موالی و محسود اهل فضل»«درد دل معادی و خورشید دودمان»