گنج

شمارهٔ ۹۵ - در نعت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و ثنای مولای متقیان علی ابن ابی طالب علیه السلام

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ان۷۵ بیت
ای عقل خنجر تو و ناوردگاه جانبیرون جهان سمند کمال از پل جهان
عنّین رکی است دهر، مده تاب در کمندتر دامنی است چرخ، منه تیر در کمان
زلفی شکن که روی نماید در او یقینراهی مرو، که باژ ستاند در او کمان
زان در کف الست کمر بسته ئی چو چرختا پنبه وار باز نشینی بدو کدان
در گردن بتان نکنی دست همچو عقدآوارگی نبرده چو گوهر ز خانمان
ای دولت آستان تو، بر شرفه ی فلکدام زمین چه میکنی و دانه ی زمان
در چار سوی عنصر هنگامه ئی است کرمپرهیز کن ز جیب شکافان بی نشان
خلوت مخواه تا نزند مرگ بارگاهاختر مجوی تا نکنی منزل آسمان
جاهی طمع مدار بیک آه عادتیپیلی مکن شکار بیک تار ریسمان
بر یک سرشک دیده اعمی مبند بحروز یک قراضه کف سفله مساز کان
تا کی ز تاب کوره بسوزی ببوی گلتا کی ز آب روی برائی برای نان
دوران محرقه است چه فضل و چه انتسابطوفان آفت است چه بام و چه نردبان
با حجره نیاز مبر رخت آز از آنکدر یک بدست جای تو گنج گران ممان
گر پر دلی ز پوست برون آی دانه وارتا آخور کمیت طرازی ز کهگشان
بر اهل ملک سایه میفکن همای شکلتا با سگان شریک نباشی در استخوان
شبدیز، در مصاف طبیعت همی فکنشهباز، در هوای هویت همی پران
گر بر کران روی ز چلیپای لا الهزنار بر گشایدت الالله از میان
داری است شکل لا زده بر چار سوی دینتا هر دو کون خشک شود بر دو شاخ آن
هر خلعتی که عشق به مقراض لا بُردچست آید آن تمام ببالای عقل و جان
هر دو جهان به تابش تو چشم روشن انداز تن چو شمع پیش کشی کن سوی روان
خواهی کزین خلاب برآئی گلاب واریک ره متاب سر از تاب امتحان
صحبت ببر ز نفس بهم جنسی خرداز سگ خلاص جوی بهم مهری شبان
عنقای نیک عهد توئی قاف قرب رابا هر کلاغ پیسه چه گیری یک آشیان
اندر بر قبول خز از چاک آستینچون بر در رسول شدی خاک آستان
آن خاص بار خلوت و سالار خاص و عاممقصود چرخ و انجم و منعوت انس و جان
جاهش بکاروان ابد داده بدرقهنورش بدیدگان ازل بوده دیده بان
گنجی چو او نیامده در کنج آب و خاکلعلی چو او نخاسته از کان کن فکان
آن در مبیت فقر وی از مطبخ امیتوحدت کشیده سفره و عزلت نهاده خوان
وز بهر سر بریدن دهر هوا پرستز هر آب داده غیرت او دهره ی هوان
عاجز عزیم آب و گل از آب اسپریتا معجز شفاعت او نا شده ضمان
دست از قلم کشید بنان مبارکشوانگه میان ماه قلم کرده از بنان
هرگز نداده دیده همت بعلو و سفلتا خود چه رنگ دارد هم کون و هم مکان
خاک درش بمصر علا برده جبرئیلزو چرخ پیر گشته زلیخا صفت جوان
هم کاسکی نکرده جهان را که کم بودبر خوان عنکبوتان جمشید میهمان
شق کرده دست فکرت او شقه ی خبرپس دیده آشکار بر آن چهره ی عیان
آدم مسافر عدم و بانگ نام اوبر کاینات قافله سالار و ساربان
و آن شب که روی داد بخلوت سرای انسبر بام چرخ باز نهادند نردبان
ابلق جهاند بر کمر کوهسار علوجبریل در رکاب و سرافیل در عنان
در غار کرده پاشنه بندی برای راهاز پهلوی ادیم به از کام افعوان
سهمش شکسته در کف ناهید ارغنونجاهش فکنده بر کتف ماه طیلسان
دوشیزگان خلد از آن عشق در جنونتا کی زنند موکب میمونش در جنان
از سفره مکان سفری کرده ناشتادر لامکانش تازه تر افتاده میزبان
جام سلام نوش کنان آن ز سرّ لطفبی زحمت رقیب لب و ساقی و دهان
یک نصفی خمار شکن خورده بار عشقچون از شبانه بود دگر روز سر گران
صاحب ولایتی که پذیرفت زر دیناز سکه عطیت او نقش جاودان
نا کرده پیش دلبر اسلام دست هینکاو عبره کرد ملک دل و جان بپای. هان
صدرش خزینه خانه صدر رسل شدهسلطان صدق گفته زهی نیک قهرمان
مشاطه داده مژده ایمان به مصطفیایمان صفت برهنه عروسی برایگان
در خطبه خلافه ز کلک سخنورشکشته زبان دره فاروق ترجمان
آن هندسی ضمیر که از لوح جاه اوکسری است ملک کسری صغری است خان خان
کرده مجاهدان خرد را مجاهدیبر نامده ز بادیه وحی کاروان
رانده بر آفتاب دو اسبه سپاه خشملیکن چو آفتاب یک اسبه جهان ستان
دست نظر به خشم چو بر قرص نور زدگر پر نسوختی بشکستیش یک کران
دید از مدینه صف نهاوند را تهییا ساریه الجبل زده حالی بپر دلان
نقش ولای او چو رقم گشت بر دلتاز دفتر فضیلت حیدر خطی بخوان
جان در بهای مهر سگ کوی او بدهتا عقل گویدت که زهی بیع بی زبان
مشاطه کلام قدم را به هفت دستاز پیش جلوه داده و پس کرده جانفشان
بی هیچ تهمتی به شبستان مصحفشچون کلک سر بریده بشمیر سیل ران
لعلی ز حقه دل و جان وقت بازگشتپیش کلام مجد کشیده به نورهان
مرغان آب و دانه ز تسبیح مرتضیدر سایبان شهپر عصمت شده نهان
با زخم ذوالفقار در آغوش کرده استاندر بنان او عمل خامه توان
اخسیکتی ز دامن حیدر مدار دستجانی است دست و پای تو در پای اوفشان
دیوان مدح اوست حمایت سرای منبستان مهر اوست تماشا گه امان
رمحش پیاده خواه بیک حمله روستمتیغش نواله خوار بیک چاشت هفتخوان
در دست او شکوفه باغ ظفر شدهنیلوفری که رنگ پذیرد ز ارغوان
مستسقی حسام وراتفته شد جگرتا شربت آرد از رک شرک آب ناردان
ختم است بر ثنای علی مقطع سخنکز بعد ارغنون نرسد پشه را فغان
ای علم لایزال تو. همخانه ی وجوداحسانت کرده بام و در طبع پاسبان
در صفت انتقام تو موسی است رزم زنو اندرو بای قهر تو عیسی است ناتوان
ارجو که بر ستانه حفظ تو کم رسددستان چرخ کهنه در این تازه داستان
ای عقل نازنین چو توئی مقتدای نفستا کی سرای طغرل و تا کی در طغان
خلقان حرص و آز بکش از سر اثیروز ننک مدح گفتن خلقانش وارهان
مرغ سحر گهی است صفیر سلام اواو را به آشیانه شروانیان رسان
تا در خوی خجالب جیحون کنند خاکخاقانی ثناگر و خاقان شعر خوان
باری فراخ سال سخن بیند آنکه گفت:«قحط وفاست در بنه ی آخرالزمان»