گنج

شمارهٔ ۱۰۰ - مدح خواجه امام رکن الدین حسن

دوش چون راند عرصه گردوناین سبک پای کره ی گلگون
بی قلم گشت صنع چابک دستنقش بند بساط بوقلمون
کله دلبری شکن دادندشوخ چشمان کله گردون
نور در ظلمت او فتاد چنانکدست موسی به لحیه ی فرعون
داس در خوشه کرده گوشه ی چرخکندم انجم او فتاده برون
بر رکاب هلال بوسه زنانلعبتان قباچه های جفون
ماه حلقه چو یاره ی لیلیچرخ نیلی چو ساعد مجنون
گفتم ای نقطه میم دایره رویچه کرشمه است ای به ابروی نون
همچو قاب مقوس کشتیبر عذار مسطح جیحون
یا چو نقاب منحنی قامتزده بر گنج خانه قارون
خامش نکته گوی گشته هلالبه بیانی چو لولو مکنون
نه بدین لام های رنگارنگنه بدین وصف های گوناگون
که منم پیک بی قرین فلکزیر پی کرده صد هزار فزون
پرچم شاه و طوق ابرش منکرده عقد ازل بهم مقرون
البشاره که زیر چتر صباحمیرسد شهریار عید کنون
ناسخ جشن های کیخسروناسخ رسم های افریدون
عربی زاده ای که مولد اوباد بر صاحب عجم میمون
کعبه مکرمات رکن الدینآن جنابش زرکن و کعبه فزون
خامه قدس را دلش دفترنامه انس را دمش مضمون
رنگ حقدش کسی نیامیزدتا درونش چو گل بجوشد خون
نقش او دید در گذار قدمقلم کن به صفحه ی فیکون
نسختی بر کنار ذهنش کردبیرق برق و چتر ابر نکون
کفه بی کفایت عدویشزان بود پی سپرده عر جون
تا کنون سنگلاخ عمر گذشتبعد از این چیست جز عدم هامون
مردم دیده چاک پیرهن استزانکه بر طلعتش بود مفتون
وی سخن را بیان تو تاریخوی سخارا بنان تو قانون
دست برزد ز تیغ تو دریاچار ربع زمین کند مسکون
کار قومی چراست چون زنجیرکز خلاف تو نیست محض جنون
ذوفنون اند در عداوت تومثل است اینکه الجنون فنون
هیأتی نیست کین تو که از اوچار در بند بگذرد مامون
ای جهانی که بر نداری جزوی سپهری که بر نداری دون
چرخ در شربت معیشت منزهر دارد همی کند معجون
روزگارم بشوخ چشمی گشتچین ابرو بدو نمای که چون
خوابگاهم دم نهنگ چراستکشتی مکرمات تو مشحون
من قصب در نبسته عید گشادرزمه ی گارگاه سقلاطون
شعر موزون من همان بهترکه رود با عطای تو موزون
با برات سخای تو خندیدبر بروت زمانه ی وارون
اهل مدحم توئی و جز مانیخود که ماند به نقش انکلیون
نفس عیسوی همی خواهدهیأت طیر این گل مسنون
تا ز شب تیره کی فرو شویددست مشرق بقرصه صابون
پوش عید تو باد جامه جاهنوش در کام حاسدت افیون
دشمنان بیقرار و مضطر بندتا مرا در جناب توست سکون
دست تهدید می برد بر ریشگر اجازت بود بگویم. کون