گنج

شمارهٔ ۸۸ - وصف صبح و مدح سلطان مظفرالدین قزل ارسلان

چون شب بآفتاب رخ شاه داد جانیک رنگ شد قبای گهر بفت آسمان
آئینه دار صبح برآمد به صیقلیتا رنگ شام، پنبه گرفت از دل جهان
صبح سپید ناصیه چون پنبه ی زدهخیط دو رنگ زه شد و قد افق کمان
مشغول پنبه چرخ و ندانست کافتابفرمود اخترانش بدزدد ز دو کدان
نور محیط تاختن آورد تا به عجزآواره گشت سایه مرکز ز خانمان
چون بانگ زد خروس معلم که الصلاةمه نیز بر شکست دبستان اختران
در گرد قطب چرخ زنان نقش ناقه شکلچرب آخری گذاشته چون راه کهگشان
در ناودان بسیم سحر راوق شعاعچون زیر با که رنگ پذیرد ز زعفران
صراف چرخ را درمی چند ماند و بساز بسکه زیر باش برون شد به ناودان
من کان چنان بدیدم، جستم ز جا چو برقزین، بسته بر دو کوهه برقی شدم روان
کوهی که داشت بر کتف چار باد زینبرقی که بود، بر زبر چارمه چمان
شیری غزال کردن و گوری گوزن چشممرغی بهمیه صورت و دیوی فرشته جان
آهیخته چو هندوی محرور ساق گوشو آکنده همچو زنگی مرطوب یال و ران
گردن چو نیم قوس و در آهنک تک، چنانککز بیم، قوس چرخ، جهد ناوک کمان
آتش تکی، که گر بسپاری عنان بدومعراج بام چرخ، شود راست چون دخان
بر ساخته ز جبهت غرا و گوش تیزبرقی کزو دو پیکر الماس شد عیان
طیری همای سایه، که خاصیت دُمشدر چرم پیل حل کند اعضا و استخوان
چون عنکبوت جو لهه، چالاک و تیز پایتن بر مثال ماله و کف همچو ریسمان
گر ریسمان نداشت در امعاء چو عنکبوتچندین هزار نخ، چه برانداخت از دهان
بر پشت او چو قد دو پیکر بعقد عهددر یک کمتر کشیده زمین و آسمان میان
در پیش من رهی که ز تندی پشته پاشگوئی بعرش باز نهادند نردبان
دی، کرده خشک سینه او را مطبخهمه برده سر کریوه او را به میهمان
چون هفت خوان رستم و اندر منازلشصد خوان نهاده و اجل ترش رو میان
بادش چو طبع طفلان آشوب را سببکوهش چو فرق پیران کافور را مکان
در آبگیر او سمک الارض معتکفبر تیغ کوه او ملک الموت دیده بان
نبسو پای غول مطالش بآزموننبسو بال و هم مطارش بامتحان
هم بارگیر شاه، بدان بیشه کام زنورنه بجان که جستی از دست نیستان
هم چون تنور طوفان قلب از طپش مرابحری نموده زیر نهنبن شده نهان
معمار زمهریر پلی بسته بود سستاز آبگینه بر زبر قلزم روان
ارکان او چو خاطر من بود بی ثباتو اعضای او چو بازوی من بود ناتوان
عراده های باد به بسته ره گذرنفاطه های چرخ به بسته ره امان
بیچاره آن رونده که آنجاش در نیافتعون خدای عالم و فر خدایگان
قطب ظفر مظفرالدین خسروی که هستبر آسمان تیغ، چو خورشید کامران
با رنگ لعل شیر هراسنده انس یافتتا نام نامیش قزل افتاد و ارسلان
عدلش بروزگار عمر میکند نسبتیغش ز ذوالفقار علی میدهد نشان
گرد افکنان دهر بمیدان سهم اوچون کودک سبک سر و چون گرز سرگران
در شام دین به مشعله تیغ راه بردبر نام حق شده است بدان تیغ پاسبان
بستان سرای دست و دلش باغ ایزدی استکز آب و خاک او بنه برداشت مهرگان
در گلشنی که سایه کند طوبی بقاکی در خزد بگوشه پر چین او خزان
ای اصل نسل ملک تو و دیگران بناموی دست دست شرع تو و دیگران بنان
حلقی که نیست بسته پیمانش غنچه وارمجروح کردن است به سیلی بنفشه سان
ای سرّ آن لطیفه کزو شد ................بر تخته زمین و لحد خطه امان
با مهره های مهر و مه این نیلگون بساطموقوف نفس فطرت تو بود بیکران
پس خود بدین دلیل ره انجام دور زامقصد تو بوده ئی تو، نه بهمان و نه فلان
و ز بهر نو عروس جناب تو بافته استافراد این چهار گهر نظم اقتران
هم ناصرالامامی و هم حافظ الانامهم نادر القرینی و هم صاحب القران
بر متکای مسند و در منحنای زینادریس در جنانی و برجیس در مکان
جرم گران رکاب تو کوهی است کزو قاربگرفته دست و قبضه او باد را عنان
لطفت همی فروزد رخسار سرخ گلخلقت همی نشاند مرغول ضیمران
رسمی ز قهر و مهر تو بنگاشت چرخ و داداین را ملک ستان لقب، لقب آنرا ملک نشان
آثار کرده های تو سرمایه ی خرداو راد مدح های تو پیرایه ی زبان
خورشیدکی دود همه تن روی چون سپرجائی که زد ضمیر تو شمشیر بر فسان
طبع رحم فسرده و چرخ خمیده پشتاز سر شدند باز بچون تو خلف جوان
در مهد حسن تربیت اطفال ملک رادارنده ایست دایه عدل تو مهربان
گردون تو را نویسد دریای عدل وجودگیتی تو را شمارد دارای انس و جان
هستند سرخ روی بورد و ثنای توازرق سجادگان زوایای بوستان
آنجا که زرد گل دمد از چهره ی دلیرنیلوفری حسام شود ارغوان فشان
گیرد بنای مهلکه از مرد ارتفاعو افتد هوای معرکه از گرد در هوان
دندان همی چرند دلیران که هین و هینانگشت میگزند، نقیبان که هان و هان
پر خون خلق غبغب ترکان ماهرویچون بر سمن ستوده زده شاخ ارغوان
فتوی دهد بخون سران دهر فوطه پوشچون از غبار رزم برافکنده طیلسان
تیغت همه زبان شود آن لحظه سر کنداز آسمان بفتح لوای تو را ضمان
از مشرق مصاف برآئی چو آفتاببوسان سم براق تو را گنبد کیان
چرخی فکنده در زه و ماهی فراز سربرقی کشیده در کف و بادی بزیر ران
هر سو که فر خجسته عنانت سبک شودزین سو فتد بسود وز آنسو بود زیان
قرص خور از هراس سپر نیز بفکندآنجا که یافت تیغ سر انداز تو، فسان
آنروز خار پشت کنی خصم را به تیراو چون کشف فتاده سر اندر شکم نهان
در جمله با مآثر محمود شهریاربا دست کردهای سلاطین باستان
گر داستان رستم دستان کهن شده استخوش باد گوش دهر بدین تازه داستان
تا جان و کالبد را با هم بود ثباتتا ماه و مشتری را با هم فتد قران
بر هفت چرخ ملک، تو ای مه بسی بتابو ز هفت عضو دهر تو ای جان بسی بمان
نسل تو همچو فصل صور گشته بی قیاسعمر تو همچو عمر سخن مانده جاودان