شمارهٔ ۸۷ - مدح نجم الدین لاجین و سلطان قزل ارسلان
اگر چو قوس قزح جمله تن، دهان دارموگر چو چشمهٔ خورشید صد زبان دارم
وگر، چو جان سخنپیشه معانی بینفراز کنگرهٔ عرش آشیان دارم
وگر، چو طوطی فردوس و طوبی فلکمکه صحن گلشن روحالقدس مکان دارم
هزار زخمه چو این، بر یکی نوا بندمهزار خامه چو آن، در یکی بنان دارم
وگر، دماغ سپهرم که بر دریچه غیبز نفس منهی و ز عقل دیدهبان دارم
وگر، ضمیر جهانم که در معادن ذهنبه مهر عصمت، صد کنج شایگان دارم
وگر، چو نکبا بر چرخ نردبان سازموگر، چو نکهت آفاق زیر ران دارم
وگر، ز عالم بینش من آن ملک نفسمکه در محوطه اقطاع صد جهان دارم
وگر، چو سحبان لفظی پر از نکت رانموگر، چو حسّان طبعی پر از بیان دارم
چو ذکر صیت کرمهای نجم دین گویمبه جان او که اگر قوت و توان دارم
چو عاجزم، چه کنم زیر پایش افشانموگر، به ضرب مثل صدهزار جان دارم
به صدر او چو نیابم کجا روم که ز دهرپناهگاه همان عالی آستان دارم
چو بلبلی کنمش در بهار آیندهچو عزم باغ جناب خدایگان دارم
زمین خدیو قزل ارسلان که خدمت اوبه یادگار شه ماضی ارسلان دارم
بسا سخن که ز احسان و برد خشنودیبرای فردا، امروز، من نهان دارم
نگویمش که به مهمانسرای زنگان درچه تازهروی لطفپیشه میزبان دارم
ز ناوک نکبات آمنم، که بر تن و جانز حرز همت او جوشن امان دارم
جهان بگیرم و بر نام او کنم خطبهکجا به طبع و زبان خنجر و سنان دارم
ز برگ زندگیم هیچ درنمییابدکه بر بساط ویاَم، آب هست و نان دارم
اگر ماثر اخبار برمکان رانندمن از مآثر خیرات او نشان دارم
وگر عطیت در بادبان و حسب نهندمن از عطیت او حسب و بادبان دارم
تعرضی مرسان ای زمانه عرض وراکه گر ز او دگری هست، من همان دارم
گزند عالم پیر از بقاش دور که منهمه امید به اقبال آن جوان دارم