شمارهٔ ۱۱۷ - مدح خواجه امام صفی الدین اصفهانی
ای صورت تو آیت زیبائی و خوشینقشی کجا چو قامت آن دلربا کشی
بر فرق خاک تیره در دست آب پاکز آنروی آبدار گل لعل آتشی
زلفی چنانک، شام سر آسیمه بر شفقخطی چنانک، مشک ختن زان برد کشی
صورت نیافت عقل و تو عقل مصوریکس نقش جان ندیده تو جان منقشی
خورشید بامداد، نخندد بدان تریگلبرگ چاشتگاه، نباشد بدان خوشی
دور از تصرف لب و دندان حاسدانشیرین تر است لعل تو چندانکه میچشی
خورشید نیکوان زمینی و سایه وارپایت ببوسد ارسرزلف فرو کشی
تا یافتی قبول رکاب صفی دیندر موکب تو ماه روان شد به چاوشی
آنجا که طشت خانه قدرت کشند بارمی در دهد و طای فلک تن به مفرشی
و اندم که یغلغ غرمات تو پر گشاددر جعبه شهر بند شود تیر آرشی
صفو، لطافت تو مبراست از کدرصبح، سعادت تو معراست از عشی
کلکت بیک وجب قد کوته گه نفاذبر بست راه حمله رمح چهل رشی
از غیرت تو گر متکیف شود هواعصفور را بباز در آید بباغشی
آمد گدای دست تو خورشید مرتعشآری ز باب گدیه طریقی است مرعشی
بی خیل تاشی گل خلقت نسیم رابا هر دماغ در نگرفت آشناوشی
در عرضگاه تو ز غلامان پرده کیمردود گشت ماه به عیب متمشی
بهرام در رباطت طبعت بسی نماندتا سر برآورد بگریبان راوشی
نارنک زاد غنچه خوش طبع ترک چشمدر خیل صورت تو زده لاف یلدشی
جانداری ذکاء تو را شاه روشنانتلفیق کرده تیغ زنی در سپر کشی
ای با عموم عدل تو از خیل مارشکلراه گریز جسته خیال مبر قشی
در سر گرفته با نقط کلک اصفرتگلگون آسمان هوس خال ابرشی
تا خصم باد سار تو بنمود روی شومدر خاک جسته چشم قمر عیب اعمشی
با خامه تو گفته خرد از سیاه حرفگرچه ز نور حامله ی مار ارقشی
تا اشتلم نکرد بنام تو مرغ صبحتیغ سحر جهان نگشاید بشب کشی
تحریش روزکار مشعبد همه هباستچون تو یگانهای به هنر نامحرشی
اقوالی از معایب شعر است اگرچه داداین ننگ خانه قافیه را رنگ موحشی
بینا دلی که پیش نهد شمع آفتابچشم ستاره را بنکوهد به اخفشی
خلوتگه نشاط تو روشن لمن یشاءتو کامران به ساغر اقبال منتشی