گنج

بخش ۱۴ - صفت دو خادم شمع و پیام شمع بسوی پروانه

دو خادم داشت آن سرو گل اندامیکی کافور و دیگر عنبرش نام
دو خادم همدم و همراز و همسالبجانسوزی موافق در همه حال
مخمر مهرشان با طینت شمعو زیشان بود زیب و زینت شمع
تهی ز ایشان نبد اندیشه اوپر از ایشان ز رگ تا ریشه او
ز عزت هر دو بود از نیکخواهیبه چشمش چون سپیدی و سیاهی
ازین بوی وفا داری شنیدهوز آن صد رو سفیدی نیز دیده
غم پروانه چون از حد بدر شدز سوزش شمع را آخر خبر شد
دوان با خادمان خویشتن گفتکه با پروانه باید این سخن گفت
که ای بیهوده گرد باد پیماچه میگردی به گرد مجلس ما
بگرد بزم ما تا چند پوییچه افتادت چه گم کردی چه جویی
مرا نادیده ای فرسوده تن گیربرو دنبال کار خویشتن گیر
نظر بازی ترا با من نسازدکه جز دیوانه با آتش نبازد
چو اینها خادمان از وی شنفتدیکایک باز با پروانه گفتند
یکی قهرش همی کردی بخوارییکی پندش همی دادی بیاری
بر او کافور بس دلسرد بودیولی عنبر نیاز آورد بودی