بخش ۱۵ - جواب دادن پروانه
چو گفتند این حکایت خادمانشفتاد از داغ دل آتش بجانش
زبان بگشاد و گفتا خادمان راکه گویید از من آن سرو روان را
که ای شمشاد قد لاله رخسارز شوخی آتش محضی پریوار
قدت سرو و ز سروت گل دمیدهرخت گل و ز گلت سنبل دمیده
چه شیرینی! مگر چون مادرت زادبجای شیر نابت انگبین داد
ز مادر کس بدین لطف و طراوتنزاید چون تو با چندین حلاوت
خوی افشان آتشین رویت شد از تابزهی آتش که از وی میچکد آب
قدت شاخ گل سبزست بی خارکه از سر تا قدم گل آورد بار
گل رویت که در گلزار نبودچو او هرگز گلی بی خار نبود
تویی در جنت نیکویی آن حورکه در شأن تو آمد آیت نور
بنازم سرو قد شوخ شنگتبمیرم پیش روی لاله رنگت
دلم خواهد که دفع هر گزندیبسوزد بر سرت همچون سپندی
به جسم و جان بخوبان زان نمانیکه چیزی ماورای جسم و جانی
به جان آتش زنم رنگ تو گیرمببوسم پای تو آنگه بمیرم
ز رویت چشم من گر دور گرددچراغ دیده ام بی نور گردد
من آن مستم که گر سازی کبابمبسوزم جان وز آتش رو نتابم
همی گفت از سر سوزش ثناییهمی خواندش بصد زاری دعایی
که چون شمع فلک تابنده باشینمیری تا قیامت زنده باشی