بخش ۱۸ - رفتن جم بشکار و عاشق شدن بر گل
ساقی ازان گلشن گل رنگ رنگکرده لب از خوردن گلرنگ رنگ
روبهی آموخت از آن رو بهارمی خور و رو جانب آن روبه آر
کشته گل تازه و جان کشته زارمی خور و دل خوش کن از آن کشته زار
آتش موسی کن از آن سیب یارو آبی از آن آتش موسی بیار
ز آهوی او کن دل خود شیر گیرمست یک آهو شو و صد شیر گیر
روزی از ایام در آن روزگارکامده نوروز و شد آن روزگار
ابر هم از عشوه در افشان شدهصفحه گلزار پر افشان شده
فرش زر انداخته باران به کشتخرمن در ساخته باران به کشت
نافه سرو آمده ریزان ز بادگربه بیدش شده لرزان ز باد
شاخ گل از بلبل دستان سرایکف زن و مست از همه دست آن سرای
مطرب آب از کف خود نغمه سازدر کف او نعره زن از زخمه ساز
شاخ گل افتاده و استاده بازساغر مل داده و استاده باز
حنجر بید از نم شب زر نشانداده گل از خنده لب زر نشان
از پی آن موسم و هم بر شکارقرعه همت زده جم بر شکار
توسنش از خوی زده دم در گلابوز عرق آن گل شده گم در گلاب
دخترکی نیز در آن کار بودوز خوی رخ دانه جان کار بود
برده دل از نکهت شم شیر رابر سر شیران زده شمشیر را
باد برانداخته ز آن رو حجابگل پس رو ساخته زان رو حجاب
گرد گل آراسته سد ماه رخکز کف مه برده دل از شاه رخ
حسرت آنان ستد از جم عنانگرسنه چون بگذرد از جمع نان
کرد بر آن حمله و از حمله سوختدید در آن جمله و از جمله سوخت
گل دل جم را چو زر از رو گداختو ان دل رویین بتر ازو گداخت
آهوی گل چون بجم آرد نگاهچون دل ازو دلشده دارد نگاه
رفت دل از پهلوی آن شهسواربرد گل از بازوی آن شه سوار
شیری از آن روبهی آغاز کردسیبش از آن روبهی آغاز کرد
رستمی افزون ز صد اسفندیارگشت هم از سوز خود اسفندیار
با دل خوش گل کف جادو رزانغرقه خون جم همه جا دور از آن
قصه او حمزه و مهر نگارغمزده از غمزه و مهرنگار
ناله پر درد و غم آهنگ کردکشتن خود از ستم آهنگ کرد
از سر تخت آمد و صحرا گرفتدر غم دل نیست بر اینها گرفت
با دل وحشی شده همراز غمیافته مجنون شده هم راز غم
گریه زارش همه خوناب شدآخر کارش همه خون آب شد
دید تر از خون تن غمدیده راگفت از آن گریه و نم دیده را
اشگ غم افزون تو جانم نهشتگرد من از خون تو جانم نهشت
چون جمش آن سیل غم از سرگذشتگفت دل ایما کنم از سرگذشت
فاش شد این قصه در آن گوشهارو غم جان هم بر جان گوشها
چونشد از تجربه حاصل دواتاز مژه کلکی کن و از دل دوات
نامه کن از قصه بیمار دلتا رهی از غصه تیمار دل