گنج

بخش ۱۶ - صفت دخترکی که نامش گل بود

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۳۷ بیت
ساقی از آن می که به از تازه گلباز بر آن چهره نه از غازه گل
گرمی دمساز گل آید بجوشآبی از آن تازه گل آید بجوش
مرغ که از دولت گل بانگ اوستقدر گل از شهرت گلبانگ اوست
داشتی اندر حرم آنشه نشاندختری اندر رخش از مه نشان
دختر خوش صورت معنی گروبرده هم از معنی لیل گرو
گل شده نام خوش آن گل بدنسوخته می زاتش آن گل بدن
دامنش از دیده بد پاک تروز غم از دیده صد پاک، تر
گیسوی او آمده تا پا ز فرقفرق از آن تا شب یلدا ز فرق
گرمه پیشانی او غره بوداز فر پیشانی وی غره بود
قامت او گلبن باغ جناندیده او مرهم داغ جنان
ابرویش آن قبله عشاق طاقچون مه نور در همه آفاق طاق
سنبلش آموخته هر گوشه چینخرمنی اندوخته هر خوشه چین
نرگس افسونگرش آهو شدهمستی آهو برش آهو شده
در رخش آنچ از پی شرمست بودو آهوی او از پی شرمست بود
غمزه شوخش همه چون نیشترهر مژه یی از نم خونیش تر
چهره و مو دیده بینا فروزدر شب دل سوخته بین ناف روز
دل شده دیوانه از آن خال اوکو شده بیگانه از آن خال او
چون سمن از غنچه خود بینیشکم شده کش رنجه خود بینیش
لعل لب آمیخته شهدش بشیریوسف از آن فتنه عهدش بشیر
در دهن از تنگی او پسته تنگراه دل آن تنگ شکر بسته تنگ
نقطه در آن دایره گنجا نبودهیچ نه از نادره کانجا نبود
خنده اش انداخته در گل شکرتهمتی انداخته در گلشکر
رشته دندان همه جان سر بسرگوهر جان راضی از آن سر بسر
سیب که خواندی به زرد آن زنجمیزدی از غایت درد آن زنج
آفت دلها شده آن گردنشوز همه به غارت جان کردنش
نقره خامی بر، از آن هم زیادنقره شد از نسبت آن کم زیاد
بازوی او راحت هر جانش بودساعد او پنجه مرجانش بود
برگ گل آن ناخن و در خون رزانرسته گل از خون همه کف چون رزان
سوسنی انگشت و سر انگشتهاشعله جانسوز در انگشتها
وز گل تر بسته دودر سینه داشتعمری از آن نیمه از سی نداشت
نخل قدش بسته هم از مو میانمرهم جان بود کم از مومیان
نافه و نافی چو دو زیبا بهشچون سخن اینجا رسد خفا بهش
دیده دو کوه از پس ران زهره اشنیست جز از زهره کس این زهره اش
هم گل و مل ساقش و هم ساقیشعرش خوش از صحبت همساقیش
از کف پا تن همه تا شانه پرلؤلؤ تر ساخته کاشانه پر
گر بتو گل نسبتی از رنگ داشتکی به ازو صورتی ارژنگ داشت
قصه دختر همه کوته کنمخلعت و صافی او ته کنم