گنج

شمارهٔ ۹۹۹

دور از درت به تیغ نه از بهر جان شدماندیشه از ملال تو کردم از آن شدم
پایم ندید رفتن ازان در چو راندی امگویی گداختم همه تن تا روان شدم
بس در پی وصال تو میگشتم و نشداکنون تو دست گیر که من ناتوان شدم
چندان براهت آمده ام دمبدم که دیمیآمدی تو من ز خجالت نهان شدم
دیدم هلاک خویش چو اهلی بچشم خویشاول نظر که صید تو نا مهربان شدم