شمارهٔ ۱۰۰۰
تو در آتش ز تب چو نشمع و من دور از درت گردممرا پروانه خود کن که بر گرد دسرت گردم
لب از تاب تبت خشک و دو چشم از گریه گشته ترفدای آن لبان خشک و چشمان ترت گردم
بخور عود و شکر برنتابد آن دل نازکبسوزم جان شیرین و بخور مجمرت گردم
چو مورم آرزو باشد که میرم در فدای تومگس وارم طمع نبود که گر شکرت گردم
مرا کشتی ز غم بهر خدا حرفی بگو با منچو اهلی زنده دیگر از لب جانپرورت گردم